تبليغاتX
هیراد






















هیراد

خاطرات روزانه و روند رشد فرزندم هیراد

 هیراد از هفته ی قبل(۲۰ دی) یاد گرفته شماره تلفن بگیره. تلفن همراه مامان بابا و شماره ی مطب شون

شماره ی بابا امیر و مامانی هما و خلاصه این طور. روزی ۱۰ بار هم به همه زنگ می زنه

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

یه مدت بعد از این که سوالاش درباره‌ی خدا تموم شد الان گیر داده به مرگ.

مامان، همه‌ی آدم‌ها می‌میرند؟

مامان، حیوون‌ها هم می‌میرند؟

مامان، آدم‌ها وقتی می‌میرن کجا مي‌رن؟

مامان، همه بعد مردن دوباره زنده می‌شن؟؟

بچه‌هایی که مامان و باباشون بمیرن پیش کی‌ می‌مونن؟

مامان واقعاً نمی‌دونست به این سوال‌ها چه‌جوری پاسخ بده و هاج و واج فقط هیراد را نگاه می‌‌کرد.

مامان من خیلی ناراحتم؟

چرا پسرم؟

ّمامان من ناراحتم اگه شما یا پدر بمیرین من چه کنم؟ با کی بمونم؟

مامان تمام تلاشش را کرد هیراد را اروم کنه و بغلش کرد و گفت نگران نباش. الان ببین مادر و پدر من و مادر و پدر بابا مهیار زنده هستن. دعا کن ما هم سالم بمونیم و ازت مواظبت کنیم

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

هیراد یه پسر عمو داره به نام نیک که تو کانادا زندگی می‌کنه. نیک دیروز برای هیراد یه کارت پستال درباره‌ی بابا نوئل و عید کریسمس فرستاد. حالا هیراد گیر داده که چرا ما کاج نداریم و بابا نوئل نمیاد. مامان هرچه سعی کرد نوروز و اهمیت اون را برای هیراد تشریح کنه موفق نشد. گوش هیراد بدهکار نبود. مامان حتی  به یاد هیراد آورد که اسکوترش را امسال «عمونوروز» به هیراد هدیه داده اما هیراد هم‌چنان یه بتمن کوچک از بابا نوئل می‌خواد. بیچاره مامان تازه دیروز از تهران براش سوغاتی به بتمن آورده!!!!

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

سلام

از  شب یلدا که هیراد تو مهدش «جناب حافظ» بود، وقتی مامان ازش پرسید که حافظ کیه؟ جواب داد حافظ کتابه! بنابراین مامان خانم تصمیم گرفت یه سلسله جلسات آموزشی قبل خواب درباره‌ی شعرای ایرانی بذاره. از حافظ و سعدی شروع کرد و به فردوسی و شاهنامه که رسید برای هیراد جذاب‌تر شد. چون هیراد قبلاً چند تا پازل با طرح «رستم» حل کرده بود با رستم آشنایی داشت. از طرفی از جنگ و جنگ‌جویی خوشش میاد گیر داد به مامان که براش قصه بگه. مامان شب اول قصه‌ی رستم و یکی از جنگ‌هاش را که از دبیرستان یادش بود تعریف کرد. شب دوم داستان ضحاک مار به دوش و کاوه و فریدون، دیشب هم قصه‌ی زال و بزرگ شدنش به دست سیمرغ. 

البته برای مامان هم بد نیست. هر شب یه کم تو ایتنرنت می‌گرده و یاد می‌گیره. برنامه‌ی یعدی خرید یه شاهنامه برای خونه‌ است...

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

سلام

شب یلدا ما مهمون داشتیم. چون تولد مامان دوم دیه شب یلدا تولد می گیره. موقع تولد مامان که داشت کادو می گرفت, یه دفعه هیرادی مامان را برد تو اتاقش و قلکش را به عنوان کادو داد به مامان. مامان خیلی ذوق زده شد.

هیراد بهترین هدیه ی تولد را به مامانش داد

نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

هیراد در مراسم شب یلدای امسال نقش حافظ را داره. پارسال انار بود. امسال مامان با کمک پدر براش یه کلاه درست کردن. ریش هم داره و قراره که این شعر را بخونه:

حافظ کتاب دل‌هاست

راز دل آدم‌هاست‌

هر آدمی می‌دونه

یلدا می‌یاد تو خونه

حتماً عکس‌های هیراد را می‌ذارم ببینین.

یلدای همه‌تون پیشاپیش مبارک.

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

i

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

راستش روزهای آخر تابستون مامان و بابا یه کم از دست هیراد شاکی بودن. به‌ویژه روزهایی که بابایی امیر خونه‌ی ما بود هیراد از هر فرصتی برا نرفتن به مهد استفاده می‌کرد تا جایی‌که مامان مجبور شد بره با روان‌شناس مهد صحبت کنه. خلاصه مامان خانم همه‌ی دستورات آقای دکتر را به‌کار بست و نتیجه گرفت. البته یه کم برا مامان سخت بود. برنامه‌ی اول این بود که مامان و هیراد هر شب باید ساعت 10 برن تو اتاق هیراد و بخوابن. بیچاره مامان! شب‌های اول مامان 10 تا کتاب برا هیراد می‌خوند و هی هیراد حرف می‌زد و نمی‌خوابید اما الان دیگه زود می‌ره و بعد یه داستان می‌خوابه! تازه مامان هم هر شب ساعت 10 خواب‌آلود میشه!!!!

هیراد هر روز ساعت هشت و نیم پا میشه، صبحانه می‌خوره، کارتون می‌بینه و ساعت 9 می‌ره مهد.

هیراد دیگه اجازه نداره موقع نهار سی‌دی ببینه! اگه نهارش را تمام نکنه سی‌دی دیدن تعطلیه تازه اگه نهار نخوره اجازه نداره خوراکی‌های دیگه‌ای بخوره!

قرار شده اصلاً کسی اتاق هیراد را جمع و جور نکنه و هی بهش یاداوری  کنیم اتاقش نامرتبه تا به یادش بیاد این وظیفه‌خودشه!

مامان نوشت: با همه‌ی این‌ها دیشب پدر به مامان گفت می‌شه لطفا فردا کت و شلوار من را چوب لباس بزنین؟

هیراد هم یه نگاه به دور و برش کرد دید حوله‌ی حمومش رو تابشه که خشک بشه به مامان گفت می‌شه لطفاً حوله‌ی منو فردا بذاری تو حموم؟

مامان گفت: من؟

پس شما چی؟

ااِ  مگه من دخترم؟ کار خونه مال دخترهاست!!!!

مامان تازه فهمیده که بهتره اول پدر مهیار را درست کنه که تو خونه کلی بد آموزی داره!!!!!!!!!!!!!!!



نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

سلام

آقا هیراد خان چند روزیه عاشق بازی‌های کامپیوتری شده. تا چند روز قبل فقط با بازی‌های موبایل ور می‌رفت اما الان انواع اقسام بازی‌های لپ‌تاپ مامانش را انجام می‌ده. محبوب‌ترین بازی‌اش هم «شرک» ه. گاهی از رفتن به مرحله‌ی بعد آنقدر خوشحال می‌شه که نگو و نپرس.

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |

روز جهانی کودک به تمام دوستان عزیز کوچولو مبارک

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مامان آقا هیراد جون| |