هیراد
خاطرات روزانه و روند رشد فرزندم هیراد
این بهترین هدیهی منه. مادرهای عزیز روز همهتون مبارک. هیراد خان تو ماه اردیبهشت کلی تو مهد برنامه داشت. روز 11 اردیبهشت روز جشن بالماسکه بود و همهی بچهها میتونستن با لباسهای ذلخواه برن مهد. هیراد هم با لباس بتمن رفت مهد. کلی بهش خوش گذشت. روز دوازده فروردین که روز معلم هم بود جشن خوراکی داشتن. همه میتونستن هر چی که دوست دارن البیته به جز چیپس و پفک ببرن مهد. تازه نهار هم تو حیاط جشن باربیکیو داشتن و خودشون ناهار حاضر کردن. روز چهارشنبه هم رفتن پارک و حسابی کیف کردن. سلام صبح پانزدهم فروردین هیراد بعد از 3 هفته برگشت مهد. چون هیراد از 23 اسفند
که چهارشنبه سوری بود و دچار حادثه شد، دیگه مهد نرفته بود. بازگشت به مهد برای
هیراد خیلی جالب بود. دلش برای دوستاش و برای مربیهای مهدش خیلی تنگ شده بود و
مدام از کارهای عیدش برای دوستاش تعریف میکرد.
هیراد
تو ایام عید با دوستش آراد رفتن قصر بازی، خیلی بهشون خوش گذشت. روز دهم و
یازدهم، هیراد با مامان و بابا رفته بود به دهکده ساحلی و تمام این دو روز را با
دوستاش خوش گذروند و بازی کرد. روز سیزده هم از صبح که پا شد میگفت بریم سیزده
بدر. هی میپرسید: - مادر! سیزده بدرمثه چهارشنبه سوریه؟ - مادر! سیزده بدر کجاست؟ - مادر! کی میریم سیزده بدر؟ خلاصه اونقدر گفت و گفت تا مادر و پدر بردنش
بیرون. اول رفتن قصر بازی تا ماهی قرمزش را بندازه تو استخر اونجا تا همیشه زنده
بمونه و بعد رفت گردش. مامان فلسفهی این روز، لزوم حفظ تمیزی طبیعت و نیز گردش در بیرون بهجای همهاش
پای کامپیوتر نشستن را برای هیراد توضیح داد. به هیراد خیلی خوش گذشت. این هم هیراد و ارین روز دوم فروردین من 5 سالم تموم شد. این هم عکسای امروزم. البته یه کم از صبح بد اخلاق بودم چون می خواستم برم پیش آرین اما نشد. با مامان و بابا رفتیم کلاچای گردش. بد نبود. من با هدیه ی بابا امیر من با دوستم نگار در کلاچای
سال نو مبارک. امیدوارم همه تون شاد و سلامت باشین.این هم یه عکس در کنار سفره ی هفت سین. متاسفانه یه چند سالیه که چهارشنبه سوری ها خونواده ِهیرادی درگیر اتفاقات بدی میشن. یه سال پای مامان شکست, سال بعد پای پدر و متاسفانه امسال هم هیراد دچار یه حادثه شد. هیراد جون حین راه رفتن زمین خورد و پیشونیش مجروح شد و پدر مجبور شد دو تا بخیه بزندش! خلاصه از اون جا که تا سه نشه بازی نشه همه امیدوارن که این پایان تمام گرفتاری ها باشه. امیدواریم. اما واکنش هیراد رمانتیک به حادثه ی آسیب دیدن پیشونیش: هیرادی از خون خیلی می ترسه.وقتی دید سرش خونیه با داد و فریاد مامان را می خواست و داد می زد که کمکم کنین. حالا جملات هیراد: مادر من نمی خوام شما را از دست بدم. - هیرادی شما منو از دست نمی دین الان سرت را پانسمان می کنم. مامان من می دونم چرا این طور شد چون من پسر خوبی نبودن و بعد از ظهر ها نمِ خوابیدم. قول می دم دیگه بخوابم. -خیلی خوبه حالا اجازه بده من ببینم زخمت را. نه همین طور فشار بده خون نیاد زخمم مامان. -مامان جان فقط خراشیده شده مادر من باید از پدر عذرخواهی کنم که خیلی دوسش نداشتم. -؟؟؟؟!!!! پ.ن:هیراد اولای شب که با مامان و خاله آنی رفته بود منظریه, با واکنش بد نیروی انتظامی روبرو شد که با عصبانیت مردم را هل می دادن و پراکنده می کردن. هیراد خیلی متعجب شده بود. ان چه می دید با تصور ذهنیش از پلیس جور در نمی اومد. با تعجب از مامان پرسید: مامان چرا پلیسا دیوونه شدن؟؟؟؟
سلام. امروز 16 اسفند 90 هیرادی تو مهد برنامه ی open day داشت. قرار بود مامان و آقا هیراد برن یه بخشی از سفره ی هفت سین را تزیین کنن. بیچاره مامان هدیه, هم سرما خورده و تب داشت, هم مطب و هم جلسه. اما با این همه اومد برای جشن هیراد. البته مغزش هنک کرده بود ولی تصمیم گرفتیم با هم تخم مرغ رنگ کنیم و یه تنگ ماهی خوشگل هم درست کنیم. نمی دونی مامان ها چه کرده بودن. اینم عکس هیراد و بهراد دوستش با تنگی که درست کردیم!!! راستی مامان وقتی از کارهای بچه گیش صحبت کرد خانم مدیر مهد ازش خواست کارهاش را بیاره با کار بقیه ی مامانها تمایشگاه برنن. مامان خیلی خوشحاله...
برچسبها: جشن های بهار, بهار 91
برچسبها: سیزده بدر 91










